غزلیات و بداهه های قاصدک
هی فلانی زندگی شاید همین باشد ...
سلام این بار دگر نوبت من نیست ! پس از فرصت استفاده کن و..... خیال کن ! می بالی ! من در کنارت نیستم ! و تو در سلول های بنیادین من هنوز نجیب ترین کرشمه ها را تلف می کنی ! آخ اگر مرگ عاشق روزنه های آبادی شود ...پایکوبی نازک به وسعت ستاره شروع خواهم کرد ! شاهد هم نمی خواهم ...درست است٬ فاجعه یعنی همین ! دلم برایت تلخ شده ٬ نه ! صبر نمی کنم !حالا که ساعت ها را یک ساعت عقب کشیده اند ! روزی یک ساعت به انتظارم لطمه میخورد !پس خاطر ها را ورق می زنم و می زنم و می زند به سرم و بعد ! فکرمی کنم تا دستمال کاغذی صورتی رنگی را از میان اتاق مغول زده ام پیدا کنم ٬ یک ساعت هم تمام می شود ! و تو می روی سراغ زندگی ات ! هی پشت سرم بخند زیرا که در مقابلم همیشه حرفی برای گریه داشتی ! راستی خواب دیده ام ! آن سوی رودخانه مرا می شستی ! مثل خون خلط گونه چسبید بودم٬ درست روی سادگی تو و صبوری خودم ! و شرشر آب زلال گفت که من ٬ خودم ٬ همین مجتبی ٬ پوست انداخته پشت بغض آسمان ٬ به کهکشانی پر از عروس دریایی می اندیشم ! تا شاید یکی را جای تو خیال کنم ! نگران نباش ! تا سر زده از میان این همه عابر بی نصیب عبور نکرده یی ٬ دستت را رها نمی کنم ! گاهی اوقات که دستم بی تاب حضور دست توست ٬ نانی به دستش می دهم ٬ و او خیلی اتفاقی یاد نان و کباب و آن باغچه سنتی و آن همه لقمه می کند که جای آنکه سیرم کند ! اسیرم کرد ! وای بر من که تازه یاد وظیفه اصلی خود می افتد و از روی بی اعتمادی دست به قلم می شود تا مطمئن شود قدم از قدم برنداشته ! راستی حرف غذا که می زنم ٬ ناخود آگاه هی این قضا ها و غدر ها و قنوت ها و غرورها و قسم ها و قلب ها و هر آنچه هم تلفظ با بی کسی من است ٬ اذیتم می کند ! ولی محض اطلاع شما عارضم رژیم گرفتم ! از هر آنچه بوی شعر و شادی و شمیم تو دارد ٬ رژیمی دیابت وار گرفنه ام ! بگذریم ... بعد از این همه شاید جایی برا ی سبو و ستاره نیست ٬ حتما من اشتباه کردم ٬ مثل همیشه آمده ام درست کنار پنجره خاک خورده خوشی ها نشستم ! می شنوی ؟هنوز هم نمور است ....من که می شنوم ٬ برتری یک دیوانه و حسودی خودش ! جالب است ؟ نه ! نمی دانم با واژگانی که هر ثانیه میلیون ها بار از وجودم پمپاژ می شود دشمن شاد می شوم یا نه ! ولی محض احتیاط عاقل گونه هم که شده : بعد از تو همه چیز روبراه است ! ( این جمله فقط برای حفظ غرور مردانه است و هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد ) با تجدید احترام پرهیز می کنم ز خودم ٬ عین دیگران حناق می شوم به غزل های دوستان ذوق می کنم که رای خدا را خریده ام شک می کنم به رای خدا٬ عین دیگران ! گاهی پیاده روی دلم راه می روم لبخند می زنم به قدم های این و آن شاعر که می شوم ٬ چقدر زهر ماری ام ؟ نحسی می آورم ٬ سر سفره ! سر زمان ! از کودکی ناف مرا غم بریده اند .... تکرارکرده اند دم گوشم شب و خزان ! آری ٬ تو هم خیال خودت را دریغ کن .... سیگار جای تو ٬ می ارزد به امتحان .... از شنزار نغمه های تو که بگذرم ٬ درست جایی ست که با خدا رو راست می شوم ٬ که اگر شلوغش نکند برایش حافظ می خوانم و گر خوشش آید سعدی نشانش می دهم ...پس به من طعنه نزن که کبوترانم را به یاد دارم و عطر خوش پروانه را حاضرم با شما قسمت کنم : پشت چراغی که نمی دانم قرمز بود یا خون گریه می کرد ! مردی با پینه های دستش دلم را می فشرد ! آنقدر سخت به مطربی ٬ که همه ی دارش بود می کوبید ! که صدای شکم های همه ی گشنگان عالم را در سمفونی سو هاضمه می شنیدم... گمان نوشتن ما گونه ندارم که خود درگیر من و من و من و وتوام .... راستی تو ... گفته بودی که مادرت فرموده عینکت را برندار که خیره می شوی و ...فاجهه ی عاشقانه ها ... از آن روز که شیشه عینک خود را با غبار بودن من یکجا تمیز کردی تا الان ... هی دعا کردم شهر را دود بگیرد ...آنقدر با ترافیک مسرور می شدم که گویی برنده خوش حساب ٬جاری با خدا بودن شدم .... تا مگر غباری بگیرد ٬ عینکت را برداری هم آسمان به عنوان نماینده تام الختیار دلم چشمانت را نظاره کند ... هم شاید یاد دستت باشد که دستت را ز دستم کشیدی عینکت را ترجیح دادی ... ای کاش می شد خودت را با خودم را یکجا و یکباره خانه تکانی کنی ... تمیز می شوم قول می دهم ...این روزها بسیار قرآن خواندم بی آنکه لحظه یی معتقد باشم ... گریه کردم بی آنکه سرخی چشمان را با آیینه قسمت کنم .... ختدیدم و آری خندیدم اما کسی باورم نکرد ... چون تو مرا با خنده خوابانده یی و من خوابیدم و خوابم برد و خوب شدم و خاموش ...... خندیدم .... ... آنقدر خندیدم که حتی دنداهایم همه به لزره افتاد ... مثل همیشه با من بگو ..... صحبت سرما و دندان است ... نمی دانم دل نوشتن ندارم شعرهایم را پاره می کنم ... مرا ببخشید ....... بو کن مرا ٬ بوی کثافت نمی دهم پیرم درآمده ٬که شهادت نمی دهم ... طاول زدم ٬ بخیه ندارم ! ولی هنوز گوش زمانه کر ٬ سر راحت نمی دهم جوی لجن مفاصل من را پزشک شد آب فرات را به خیانت نمی دهم آغشته با دور و برم ذکر یا حسین تسبیح پاره را به زیارت نمی دهم اما ٬ اگر ٬ چون و چرا را حلال کن مردانه مرگ را به نقاهت نمی دهم باور نکن ! بیخ گلویم تفنگ بود باطوم خورده ام که جوابت نمی دهم من لهجه ی گشنه ی بندم شدم که گفت : شام شکنجه را به ضیافت نمیدهم ! تقدیم با مهر امروز صبح بعد از خواب رنگین پروانه ٬ هنوز با پیله ی کرم در یک بغل بودم که آفتاب سلام کرد !من ماندم و پتوی خسته از جنگ کابوس ! پنجره ها را که بوییدم ٬ معلوم بود ذهن خدا را خوانده بودند ! مثل همیشه عاشقی را مسواک زدم ٬ آیینه را خاموش کردم ٬ شعور کذایی ماتم پرست به تن ٬ شوق و عاقلی منحوسانه در دست ٬حرکت به سمت زنجیر ٬ از پس کودکی لوس و اما راستگو پریدم به خیابان مردی که دیگر هیچ نیست ٬ فریاد ها٬ بوق ها ٬ مطمئن نیستم اما کوزه سفالی که در میان گلدان ها فانتزی به یغما رفته بود گفت :بوق همان ناله نه نه سرماست ! که از ماندنش فشارش افتاده حتی تا زیر پای حرمت ! عصر آهن و این همه یک رنگی ! عجیب بود ! همه یک رنگ به دریدن مشغول اند ٬ به دریدن آنچه به عظمت نان بود و بس ! فانوس می خواهم خدا با پرژکتور بیگانست ! فرشته ها را کور کرده اند که وضع مان این است ! هنوز ظهر نشده دلم برای ادای روشنفکری تنگ شده بود ! دلم یک عالمه قفسه با اسم های عجیب و غریب می خواست تا شاید ٬ مثل مردی که در باران می آمد عقب افتاده نباشم ٬ روی پیراهنش نوشته بود مولوی ! لحظه لحظه محل درآمد اندک زجر است ٬ زجر اینکه اگر شاملو نمی گفت غم نان ٬ من ساکن کدام روستای شمالی بودم و سه تار سبزی می نواختم ( البته حواسم بود که کتک نخورم ) بیرون که می یام ٬ مردم را ساعت ها نگاه می کنم ! میدان ونک که می رسم ٬ عاشق می شوم ! و اوج دلبر بازی هایم درست گوشه ی میدان کنار دادگاهی که به اشتباه خانواده نامیده شده ! ای آدم ها با شما هستم ! از کنار آدمک هایی که بوی خوب می دهند عبور میکنم ٬ صدای کروات را مثل کلاس کفش پاشنه بلند دوست دارم ! نمی دانم کدامشان می رود خانه بخت ٬ ولی خودم دیدم که تو رفتی خانه ی بدبخت ! به خانه که می رسم شمع روشن می کنم ٬ و دوباره .... هوالحبیب من تا به حال ٬خواب خدا را ندیده ام ! حتی شبی٬ شبیه شما را ندیده ام ! گاهی میان طایفه ی مرده شور ها باران آخرم ٬ که شفا را ندیده ام ! ورد قنوت را ٬ عوض کرده ام مدام! وقتی درون رابطه ما را ندیده ام ! بر خائنی که عطر دعا را مدرن کرد نفرین خانه ٬ که رب و بنا را ندیده ام از رختخواب خامش آدم فرار کن ! خوابیده ام که خواب خدا را ندیده ام ... دیشب ... دیشب که شب بخیر نگفتم به شاپرک بغضم گرفت٬ نم شد و ... باران عشق زد .... آمد که چشم بخوابد ز اختلال قرصی زدم که روم لااقل ز حال.... بالا گرفت دردو دلم باز با خیال ... دیدم درون خاطره ها خنده های یار ..... دیدم چگونه دست مرا می پرستی و .... گفتم تمام شوقم و ذوقم تو هستی ... کودک شدم ٬ بال گرفتم ٬ پربدم و ... وقتی که چشم بسته نبود! خواب دیدم و .... مثل همیشه٬ من و ماه و تو و غزل ..... رودخانه یی به وسعت چشمان بچه تر ... گفتم: دلم تنگ شده جوابم ندادی و ...! حتی درون خواب تو نازم ندادی و ...! و ........... من ماندم فکر و خیالت همین و بس ( شاعر کنار دفترش افتاده از نفس) حالا سحر شده اذان گفته نازنین .... راضی نشو که تمامم کنی ٬ همین ! چاقوی من که دسته ی خود را برید و رفت سم نبود تو ٬ که باغم درید و رفت من باورم نشد ! به خیالم مزاح بود همسایه گیج و گنگ : که باور کنید و رفت من هاج و واج واقعه و دست و پا زنان می دادمش قسم که: یه لحظه ! شنید و رفت از جای پای عشق تکان هم نمی خورم ! افعی مرگ از جلو پایم ٬خزید و رفت شاید غم و تفاهم و باران دیشبی لج کرده اند با قفسم که ٬ پرید و رفت ختم غزل گرفته بودم و تو ٬ نیامدی.... شعرم دوباره نذر تو شد ٬ آرمید و رفت
| Design By : Night Skin |

